امروز بیستمین سالگرد مهاجرت من از ایران است.چقدر راحت میتوان این عدد را تایپ کرد.ولی یک زندگی در پشت این ۲ ده خوابیده است. ۲ عدد گذرنامه جمهوری اسلامی باطل شد و سومین هم دریافت شد.

وقتی می خواهم کلمه ۲۰ سال را به زبان بیاورم به راحتی در دهان میچرخد وبه تارهای صوتی منتقل می شود و بعد از انعکاس در سرم صدای زنگها همچون ناقوس کلیسا تک تک مرا به هر یکسال برمیگرداند .خرداد سال ۶۷ است. تهران موشک زده دوران پرالتهابی را می گذارند.منهم همچون شهری که درش بدنیا آمده ام به دنبال پناهگاهی باصطلاح امن پشت در بسته سفارت خانه ای غربی منتظر معجز ه ای برای دریافت ویزایم. معجزه اتفاق افتاد آخه چند وقتی بود که مامانم به هر دری میزد که دوباره موقعیت خروج از ایران برایم بو جود بیاید.اولین بار در سن ۱۸ سالگی این شانس را از دست دادم و اینبار دیگر فرق داشت.با رفتن کیارش محیط خانه کاملاً تغییر کرد.باید یکی از ما پیش کیارش می رفت و خوب طبیعتاً بهترین گزینه من بودم.رشته تحصیلی من در دانشگاه و خود دانشگاه آن چیزی نبود که مورد نظر خانواده باشد و واین نارظایتی هم به من منتقل شد و دلیلی برای رفتن من شد.هم خوشحال بودم و هم ناراحت.وقتی آدم درگیر احساسات متناقض میشه خیلی بهش سخت می گذرد.تمام وقت در حال آنالیز تصمیمی که باید میگرفتم بودم. موقیعت کشور موقعیت خودم و موقعیت خانواده همه و همه دلایلی شدن برای تصمیمی بزرگ.
توی فرودگاه مهرآباد دیگه باورم شد که دارم میرم. پروازم صبح زود بود اول به فرانسه وبعد به بلژیک . لحظه ای که خانه را ترک کردم هیچگاه فکر نمی کردم که دیگر به این خانه بر نمی گردم. برنا مه ام این بود که به محض تمام شدن تحصیلم برگردم .۲۰ سال است که دارم بر می گردم.هر زمانی که به لحظه جدایی از پدر و مادر فکر میکنم همان سنگینی بار غم جدایی روی قلبم را حس می کنم . انگار همین دیروز بود . تک تک جملاتی که در طول مسیر فرودگاه بین ما ردو بدل شد را به یاد می آورم . باید هم مواظب خودم باشم و هم باید مثل مادر حواسم به کیارش باشد باید الگو باشم ........ .حالا که خودم مادر هستم میفهمم که چه مسئولیت بزرگی را به دوش من گذاشتند بدون اینکه در نظر بگیرند که منهم ۲۱ سال بیش ندارم و بدون تجربه زندگی .
هواپیما وقتی که شروع به پرواز کرد قسمت کودکی و نوجوانی من برای همیشه در آن کشور جا ماند و به نوعی بعدها مدفون شد.حالا خودم هستم ویک پسر ۱۴ ساله. دیگر پدر و مادری نیست که به جای من فکر کند و تمام مشکلات من را به دوش بگیرد.ترسم گرفت. آیا اصولاً فرستادن ما درست بود؟ راستش گیج بودم حالم خیلی بد بود نمی دانم که چطور به بلژیک رسیدم .کیارش آمده بود دنبالم.هنوز مسلط به فرانسه نبود و ما باید از بروکسل به شهر دیگری با قطار میرفتیم و در در قطار متوجه شدیم که واگن اشتباهی را سوار شدیم خلاصه نیمه شب رسیدیم.شروعش که جالب نبود.۲۰ سال میگذرد حاصل این مهاجرت چه بوده است؟ سوالی است که هر مهاجری بعد از مدتی از خودش میکند.حقیقتش تنها حسرتی که از این مهاجرت میخورم از دست دادن زمان با پدر و مادر بودن است که هیچ موقعیتی نمیتواند جایگزین زمان از دست رفته شود و راستش بعد از این اتقاق خیلی مواقع خودم را ملامت میکنم که اگر من ایران میماندم شاید این اتفاق نمی افتادو اگر و اگر های دیگر.
در کنار این نکته منفی باید بگویم که مهاجرت دگرگونی بزرگی را در من بوجود آورد و دریچه های جدیدی را برایم باز کرد که فکر می کنم امکانش در ایران نبود.مهمترین آن بازنگری در خودم بود. بسط و گسترش در معیارهای ایدئولوژیکی در شرایطی کاملاَ متعارفی.نگرشی دیگر به معیارهای اجتماعی غیر ازآنچه که در کشورهایی همچون ما القاء می شود. همه این نکات بسار ارزشمند هستند و به نوعی باید ممنون از این سرنوشت باشم که این شانس را به من داد که از این امکانات برای رشد و نمو فکری استفاده کنم ولی به بهاء ای سنگین.
جوانی تمام شد و میانسالی شروع.باید دید که این دوره از زندگی چه برایم به ارمغان خواهد آورد.

+ نوشته شده توسط آينه در
Mon 19 May 2008 و ساعت
12:28 بعد از ظهر |