تبليغاتX
من و آينه - سو غاتی
تعطیلات تابستان نزدیک است و بوی مسافرت می آید. منهم خوشحالم .بعد از یک سال دوباره دارم  جون میگیرم مثل گیاهان  در بهار  سرحال و سبز  و رنگی در تابستان , منهم دارم رنگ به خودم میدهم سبز قرمز زرد نارنجی.هروز صبح میروم خرید .از این محل به آن محل .از این شهر به شهر دیگر.لیستم را نگاه میکنم خوب حالا  برای کی باید چی بخرم. اصلاً الان اندازهها چقدر تغییر کردهاند .ایا از رنگشان خوششان می آید؟ صحبتهای پای تلفن همش اصرار از من که تو را خدا بگید چی احتیاج دارید از آنها هم اصرار که بابا هیچ چی. چه حالی میدهد خرید سوغاتی .تغییر در روند زندگی برای مدتی کوتاه چقدر نیازمند فرار از این یکنواختی در زندگی هستم. صورتم شاد و لبانم خندان .خوش اخلاق چه حالی میکنند اطرافیان من.مرتب در حال تماس تلفنی. اونور آب هم حال و هوای دیگری است. همه در حال تمیز کردن خانه . روزشماری برای آمدن ما.روزهای آخر کسیه های خرید را میذارم وسط اطاق که ببینم چی خریدم و هنوز چه باید بخرم.اوه شکلات نخریده ام. شکلات دیابتی از همه مهتر است ویتامین های مختلف .

وای وای سرم!خوردن ضربه ای محکم را به سرم حس میکنم.چی بود.زمان بی رحمانه ضربه اش را دوباره وارد کرد. بهم میگه حواست را جمع کن به لیست خریدیت نگاه کن. اسم دونفر اول لیستم داره محو میشه  این یعنی چی ! کلمات دارند از صفحات پاک می شوند همانطور که آنور آبها هم وجود دونفر دارد از صفحه روزگار محو میشود.رنگها دارند بی رنگ میشوند خنده روی صورت به اشکهایی تبدیل میشود که  هر قطره اش گوشه ای از غم دلم را به نمایش می گذارد.

لیست خریدم تغییر کرده است .خیلی کوتاه مختصر شده است.دلم برای هیچ کس و هیچ چیزی پر نمی کشد . شاید تنها دلخوشی از این سفرها دیدار کسانی  است که برای من همچون مادر و خواهر در تمام لحظات سخت با وجود اینکه خودشان هم  زخمی  بودند مرحمی بودند و هستند که تا آخر عمر ممنون همه زحماتشان خواهم بود.

+ نوشته شده توسط آينه در Tue 3 Jun 2008 و ساعت 10:3 قبل از ظهر |